Those 3 weeks vs. this 1 weeeeeeeek

عنوان این نوشته خود بتنهایی گویای کل ماجراست: میخام بگم که اون سه هفته تعطیلی چه زود گذشت و این یک هفته اول کار چقدر طوووووووووولانی بود 😉

این هفته زباد فکر کردم (کمی بیشتر از قبل!)، به این فکر کردم که شاید تفکیک و جداسازی ای که بین زندگی و کار برایم بوجود آمده، منشاء این نوع احساسات باشد. منظورم این است که بعلت جدا شدن بین محل زندگی خانوادگی و زندگی کاری ( تحصیلی) {با فاصله ای حدود هزار کیلو متر !!)، دو نوع زندگی پیدا کرده ام: سه هفته ای که خانه بودم ( خانه… چه کلمه عجیبی…) فقط زندگی کردم: یعنی مثل همه آدما! و زمانی هم که اینجا هستم ( دانشگاه فردوسی برای درس)، یه جورایی فقط کاره و درس.

چون مدت نسبتا زیادی هس که توی این بلاگ مطلب ننوشتم ( و علتش رو هم که فک کنم تو خط بالا گفته باشم!)، یه اتفاق جالب که وسط همین یه هفته این ور سالی ( درست شب سه شنبه) افتاد رو تعریف کنم، برم (!!)

شاید بارها (صدها بار) شب که از سر کار به خونه برمی گشتم، بدون اینکه فکر کنم چطور، بعد از سلام و علیک و خوش و بش با پسرم و همسرم، خودم را سر سفره شام میدیدم . این سه شنبه شب که از سر کار خسته برگشتم، فرق هایی داشت با اون صدها روز که گفتم: اول اینکه ماشینت دم در محل کار حاضر نیس که براحتی برسی خونه و باید با یه تکه پیاده روی تازه برسی به ایستگاه اتوبوس و منتظر بمونی و بعد بلااستثناء مثل همیشه توی جمعیت بچپی (!!) و خلاصه بعد از نیم ساعت چهل دقیقه برسی دانشگاه و از اونجا اگه شانس بیاری و تاکسی ای چیزی باشه که خوب و الا مثل اکثر اوقات باز یه بیست دقه پیاده روی تا برسی خوابگاه و از اونجا، لباسی عوض کنی و دوباره (!!!)چن دقه ای پیاده تا سلف.  و اما داستان این سه شنبه: کارتم همرام نبود و میبایست آخر وقت و باصطلاح بصورت “فراموشی” با وارد کردن شماره دانشجویی غذا بگیرم. این سلف سرویس ( که یکی از ۵ سلف دانشگاهه)، همیشه دو صف برای غذا داره، یعنی در هر وعده دو نوع غذا سرو میشه. چون یادم نبود از قبل چی رزرو کرده بودم ( قبل از سال رزرو کرده بودیم!) خوب توی یکی از دو صف وایستادم، نوبتم که شد، گفتش که سیستم فراموشی توی اون سمته. => رفتم توی اون صف، باز وقتی رسیدم، مسئولش گفت نه این طرف نیس که (!!). => برگشتم صف قبلی (دور سوم)، این بار با تعجب گفت: گفتم بهتون که! اون سمت. کمی غر غر و طرف گفت که نه، اشتباه کرده مسئولش (!!)، همون سمته. => ( دور چهارم) توی صف اون طرف {لطفا این که هی تو صف وامیستادم رو به حساب “احترام به حقوق دیگران، بخصوص برای غذا و این حرفا” بذارین فقط}، این بار گفت که آره ببخشید، دستگاهش رو ندیده بود اون پایین و… ” غذای رزروی شما اون طرف سرو میشه، “کوکو سبزی با آش”، اینجا چلو خورش نازخاتونه” (چه اسم نازی ولی چه……!!) . => ( دور پنجم) رفتم تو اون یکی صف و نهایتا موفق به دریافت یک قطعه کوکو بهمراه…!

شاید اگر تو حالت عادی بودم، این تیپ خاطره ها رو هیچ وخ اینجا نمی نوشتم. اما این هم مربوط میشه به همون فشارهای روحی  و روانی ناشی از تفکیک شدید بین محل زندگی و کار .  🙁      😉

درباره علی عظیمی

به نام خدا 1- معرفی کلی: علی عظیمی، متولد 17 تیر 1361، کرمان، ایران متاهل، دارای دو فرزند، ساکن کرمان 2- تحصیلات: دانشگاه فردوسی مشهد‎ دکتری مدیریت -گرایش مدیریت منابع انسانی‎, 2012 - 2018 دانشگاه شهید باهنر کرمان کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی- گرایش کسب و کار جدید‎, 2010 - 2012 دانشگاه شهید باهنرکرمان‎ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی‎, 2000 - 2004 3 - مشاغل: کانون زبان ایران استان کرمان مدیر استان 2016-2019 شرکت ایفاسازان پیشرو‎ مدیرعامل‎, 2010 - present موسسه علمی پژوهشی سوی امید‎ رییس هیات مدیره‎, 2008 - present دانشگاه پیام نور کرمان‎ مدرس‎, 2007 - present کانون زبان ایران‎ مدرس زبان انگلیسی واحد بزرگسالان‎, 2002 - present
این نوشته در شخصی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


- سه = 6