من در حال حاضر

درمورد زمان حال، بقول مولوی که در مثنوی می گوید (روز ها گر رفت گو رو باک نیست، تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست) و این ” تو” در مصراع دوم را معلم فارسی مان در مدرسه ( بگمانم آقای برزو پرستار، معلم زرتشتی مان بود در درس ادبیات فارسی) می گفت منظور زمان حال و اکنون است. واقعا هم شاید همین باشد، روزهایی که رفته اند، خوب یا بد، آسان یا سخت، تلخ یا شیرین، بهرحال رفته اند و گذشته اند و بهتر است در زمان حال زندگی کنیم که بقول معروف امروز همان فرداییست که دیروز انتظارش را می کشیدیم و حرفش را میزدیم.

در حال حاضر، در شروع دهه چهارم زندگی ام، در سن سی و نیم سالگی تغییراتی را دارم تجربه می کنم که پارسال این موقع هیچکدام را حتی تصور هم نمی کردم ( درست مثل خیلی از شما دوستان در زمانهایی از زندگی و عمرتان). حدود سه ماه است ( الان، ۲۱ اذر و دیشب ۲۰ آذر اولین مطلب را برای این بلاگ نوشتم… و فردا ۱۲/۱۲/۲۰۱۲ است، چه موزون و چه مرموز: اما این تبلیغات چقدر تاثیر دارد، قبول دارید؟ یکبار دوست دارم در اینباره و نیز در مورد چند خصوصیت فرهنگی که فکر می کنم ما ایرانی ها در آن پیشرو هستیم، چه در برخی زمینه های مثبت و چه در برخی زمینه های منفی، با هم گفتگویی بکنیم)

خلاصه الان حدود سه ماه است که زندگی در خوابگاه دانشگاه فردوسی را دارم تجربه می کنم، بهرحال دانشجو شدن را درست است تا بحال زیاد درگیرش بوده ام اما دور از خانه وخانواده اولین بار است ( روزی فکر میکردم تا الان حدود ۲۰ سال است که بعنوان شاگرد در کلاس درس می نشینم و امتحان میدهم و اگر بخواهم دقیق تر بگویم از شش سالگی که مدرسه رفتن شروع می شود ، می شود حدود ۲۴ سال که درگیر دذس خواندنم. زندگی جالبیست، اما استرس های امتحان دادنها، بخصوص سه کنکور کذایی و یک مشت امتحانهای ریز و درشت و ترسها و بیم و امیدها و اینها هم لذت دارد و هم عمر آدم رو یه جورایی کم میکنه، قبول دارید؟

در حال حاضر همینطور که عرض کردم، همسرم و فرزندم و نیز پدر و مادر و سایر نزدیکان خانواده حدود ۱۰۰۰ کیلومتر دورتر در شهر کرمانند و من اینجا، یعنی مشهد مهمان امام رضا (ع) شده ام، مهمان که نه، مجاور و ساکن این شهر، کجا پارسال باور می کردم و حتی خوابش را هم نمی دیدم که بشود من هفته ای دوبار (هر هفته!) به زیارت امام رضا (علیه السلام) بروم. بگذارید همینجا خدمتتان عرض کنم، چون مخاطب در شبکه مجازی مثل اینترنت ممکن است هر فردی از هر سن و گروه و عقیده و نظری باشد، شرایط با بسیاری رسانه های دیگر متفاوت است، دوست دارم بگویم ترجیح می دهم خودم باشم و بدون ماسک و نقاب و مصلحت اندیشی به قول امروزیها و به دور از هر پنهانکاری و مخفی کردنی ، خودم باشم و همان جور که هستم باشم. اگر از شور و شوق زیارت امام رضا (ع”) می گویم، نگران این نیستم که برچسب مذهبی بودن به من زده شود و آیا این خوب است یا خیر. نمی دانم، شاید با هر ایرانی که صحبت می کنیم، این حس را خیلی راحت و صریح بتوان مبادله کرد و مطرح کرد اما با غیر ایرانی و غیر شیعه و غیر مسلمان و غیر فارسی زبان شرایط متفاوت است و روی این جنبه ها هم زیاد فکر کرده ام ( لااقل از زمان دبیرستان که این شک ها و شبهه ها سراغ ذهن وجان آدم میاد، به این موضوعات علاقمند بوده ام و بمرور در اینجا هم درخوردشان صحبت پیش می آید و اگر هم نیاید، پیش می آورم!!

در این مقطع زندگی بعلت اینکه فعلا پررنگ ترین فعالیت و کار و مسئولیت و رسالت و وظیفه و هرچی که اسمش رو بگذارید، برایم ادامه تحصیل در مقطع دکتری مدیریت منابع انسانی شده است، خوب خیلی بحث ها و فکر ها و چیزها هست که اصلا مناسبتی با بلاگ عمومی و شخصی ای مثل اینجا ندارد و نباید هم داشته باشد، اما در مورد قسمتهای عمومی و انسانی اش حرف می زنم، بهر حال انسانیم و بقول خودم که در کلاسهای کانون می گفتم:well, after all, we are not vegetables, are we?!

کار بمعنای تمام وقت که تا شروع پاییز می کردم را در این فصل نداشتم و از کانون زبان مرخصی بودم. از ترم زمستان شروع خواهد شد و باید ببینیم چه پیش می آید. کرمان که بودم در دانشگاه پیام نور مدتی درس میدادم اما اینجا هنوز مرددم که آیا بهتر است به تحقیق و پژوهش و ساختن زیرساختهای تئوریک مورد نیاز خودم بپردازم یا وارد تجربه عملی تدریس و انتقال این مطالب هم بشوم ( می بینید؟ این حرفها جای زدنش شاید فقط در ذهن خود آدم است و بیرون که می آید، احتمالا برداشتهای دیگری خواهد شد). اما ایده زیاد است و یکی اش هم همین راه انداختن این بلاگ بود که را ه افتاد. چند کاری هم هست که به نتیجه که برسند، ان شاء الله بیشتر درموردشان میگم و خلاصه در حال حاضر، فرصتی بوجودامده فقط برای درس و درس و درس، کتابخانه، پژوهشکده، دانشکده،و اینها عشق من است، باور می کنید در اوج خستگی و داغونی هم که باشم، علاجم و دوایم قدم زدن توی کتابخانه یا کتابفروشی است… دیوانگی هزار نوع دارد دیگه!!)

اما پسرم محمدامید تازه چهار سالش تمام شده و این سن بنظرم اصلا برای دور شدن من از خانواده و حذف شدن فیزیکی من ( چون از طریق تلفن هر شب تقریبا ارتباطکی هست)، برایش قابل درک و قابل هضم نیست و شاید هم هست، نمی دانم. ممنون و مدیون همسرم هستم که واقعا بلطف خدا سنگر رو حفظ کرده و خدا حفظش کند…

 

2 پاسخ به من در حال حاضر

  1. پارسا می‌گوید:

    لایک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


- 4 = یک